چشمات رو ببند و با من بیا

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت، دوست داشتنت پاک و بی ریا بود، و بخشیدنت با رضایت ، چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد، و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟

بزرگ شدی؟؟

نگاه معصومت سردرگم شد، و خنده هایت از سر اجبار،اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی می بخشی در حالی که رنجیده ای،

با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی، برگرد !

باز هم کودکی باش سبکبار روحت را آزاد کن به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،بخواه که تنها خودت باشی،می توانی، تنها اگر بخواهی باز هم زندگی کن،در انتظار لبخند گرم کودکانه ات می توان بود؟

/ 24 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شریفه

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم [گل][گل]

پدی

من واقعا تحت تاثیر این نگاه قابل تحسین قرار گرفتم.وبه غایت از مطالعه خرسبد

پدی

از مطالعه خرسند

دنیا

بسسسسسسسسیار عالی .....دلم تنگ شد واقعا[لبخند]

ساغر

از حضورت ممنون در وبلاگم و ممنون از نظرت. منتظر حضورهای بعدیت هستم...[گل]

هادی

سلام . وبلاگ قشنگی داری و مطالبش قشنگتر . انشالله موفق و موید باشی. [گل]

علی زمزمه

اره همین طوری بود حالا هم که بزرگ شدیم داریم هر روز حسرت دیروز رو میخوریم هر وقت یه بچه ای رو میبینم داره بازی میکنه خودم حال میکنم یادم قدیم ها میوفتم یاد ش بخیر [گل]