خدا ** لیلی ** مجنون


لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .
لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید . مجنون هیزم اتش لیلی شد .
اتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .
لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است .
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟
خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم .
لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت :دلم زندگی می خواهد، ساده ، بی تاب ، بی تب .
خدا گفت : اما من تب و تابم . بی من می میری .
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من، مرگ مجنون .
پایان قصه ام را عوض می کنی ؟
خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ،
دریا تشنگی است و من تشنگی ام ،تشنگی و اب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه کرد .لیلی تشنه تر شد . خدا خندید .
لیلی زیر درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .
گلها انار شد ،داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .
خون انار رئی دست لیلی چکید .
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .


خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .
کافی است انار دلت ترک بخورد


/ 7 نظر / 6 بازدید
اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز اگر علاقه دارید من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره پیروزی نهایی راستی بر دروغ(فرشکرت frash kart) از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا" اگر علاقه دارید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

میلاد

همش دروغ بود

آیدا مهرابیان

ابله[نیشخند]